بچه ها با لباس های نو وکفش های عید بعد از تبریک مدیر ومعاونان وارد کلاس می شوند معلم ها اکثرا مثل دانش اموزان نو نوار شده اند بهار است و همه چیز بوی تازگی می دهد بوی عید بوی طراوت و مهربانی  معلم وارد کلاس شده و درست مثل روز های اول مهر همه چیز می خواهد از نو شروع شود .

  اقای معلم  بدون حضور غیاب و با یک نگاه متوجه شده که هنوز تعدای از بچه ها در تب وتاب عید هستند و به کلاس نیامده اند . ته دلش دعا می کند نیامدن بچه ها بخاطر ترافیک و خواب ناشی از خستگی بازی های کودکانه شان باشد . 

بچه ها از سفر های نوروزی شان برای اقای معلم حرف می زنند رضا می گوید به اندیمشک رفته و محمد می گوید ٬ از کیش برگشته احسان به مالزی رفته و صادق از دبی می گوید  معلم بی انکه بخواهد نگاهش به سمت میز های خالی می رود  

بابک از سفر به استارا و ماسوله می گفت که معاون اجازه ورود می خواهد. مثل همیشه لبخندش را به همراه ندارد کاغذی را به اقای معلم نشان می دهد .

 حالا بچه ها دلشوره و دلهره را از چهره معلم شان می خوانند . اقــــــای نـــاظـــم خبر مرگ " نوید" را به دوستانش می دهد. طعم عید چقدر زود در کام بچه ها ی کلاس تلخ می شود  .

مهرداد با صدایی لرزان می گوید : آقا اجازه ؟ تصادف بوده ؟

اقای ناظم می گوید : نه به قتل رسیده متاسفانه همراه با برادرش .

 سکوت عجیبی هیاهوی شوق انگیز بهاری را از کلاس دزدیده ..

محسن بغل دستی نوید با گریه می گوید اقا اجازه ؟ قتل ؟ قاتل نوید کی بوده پدرش کجا بوده مراقب انها باشد ؟

 اقای ناظم می گوید : قاتل پدرش بوده است

اقای ناظم علامیه وساعت و مکان مجلس ترحیم را می خواند ...

در سر تاسراعلامیه اثری از نام خانوادگی "نوید" نیست   

 

پی نوشت : امروز بدترین روز معلمی ام بود شک نکنید