پدر توان ندارد !!

خبر خوب برای مربیان ومعلمان استثنایی

براساس تقاضاي وزارت آموزش و پرورش و تصويب هيات دولت ،سخنگوي هيات دولت در جمع خبرنگاران خبرداد:براساس تبصره 5 ماده واحده قانون تشكيل سازمان آموزش و پرورش استثنايي كشور شاغلين در اين سازمان از نظر بازنشستگي هر 5 سال خدمت آنها 6 سال در نظر گرفته مي‌شود.

منبع : پایگاه اطلاع رسانی آموزش و پرورش

خط قرمز

چند روزی به آمدن عید مانده بود. بیشتر بچه‌ها غایب بودند،یا اکثرا رفته بودند به شهرستان‌های خودشان یا گرفتار کارهای عید بودند،اما استاد ما بدون هیچ تاخیری آمد سر کلاس و سریع شروع کرد به درس دادن.

در آن زمان ، استاد خشک و مقرراتی ما ، خود مزیدی شده بر دشواری درس‌ها...
بالاخره کلاس رو به پایان بود که یکی از بچه‌ها خیلی آرام گفت:"استاد آخر سالی دیگه بسه" استاد هم دستی به سر تهی از موی خود کشید! و عینکش را از روی چشمانش برداشت و  برای اولین بار! روی صندلی جا گرفت.

استاد با آن كت قهوه‌ای سوخته‌ای كه به تن داشت، گفت:{حالا که تونستید من رو از درس دادن بندازید ، بذارید خاطره‌ای رو براتون تعریف کنم. من حدودا ۲۱ یا ۲۲ ساله بودم، مشهد زندگی می‌کردیم، پدر و مادرم کشاورز بودند با دست‌های چروک خورده و آفتاب سوخته! دست‌هایی که هر وقت می‌دیدم دلم می‌خواست ببوسمشان. کاری که هیچوقت نتوانستم با پدرم بکنم ، اما دستان مادرم را همیشه خیلی آرام، مثل"ماش پلو"- که شب عید به شب عید می‌خوردیم-بو می‌کردم و بر لبانم می‌گذاشتم!}

استادمان حالا قدری هم با بغض کلماتش را جمله می‌کند: {نمی‌دونم بچه‌ها شما هم به این پی بردید که هر پدر و مادری بوی خاص خودشان را دارند یا نه؟ ولی من بوی مادرم را همیشه زمانی که نبود و دلتنگش می‌شدم از چادر کهنه سفیدی که گل‌های قرمز ریز روی آن‌ها نقش بسته بود حس می‌کردم، چادر را جلوی دهان و بینی‌ام می‌گرفتم و چند دقیقه با آن نفس می‌کشیدم... اما نسبت به پدرم، مثل تمام پدرها! هیچ وقت اجازه ابراز احساسات پیدا نکردم جز یک بار، آن هم نه به صورت مستقیم !  و اما ادامه خاطره ،  نزدیکی‌های عید بود، من تازه معلم شده بودم و اولین حقوقم را هم گرفته بودم، صبح بود، رفتم آب‌انبار تا برای شستن ظروف صبحانه آب بیارم. از پله‌های خونه ، بالا می‌آمدم که صدای خفیف هق هق گریه ی مردانه‌ای را شنیدم، از هر پله‌ای که بالا می‌آمدم صدا را بلندتر می‌شنیدم...}

استاد حالا خودش هم گریه می‌کند...

{پدرم بود، مادر هم آرامش می‌کرد، می‌گفت : آقا! خدا بزرگ است، خدا نمی‌ذاره ما پیش بچه‌ها کوچیک بشیم، فوقش به بچه‌ها عیدی نمی‌دیم، قرآن خدا که غلط نمی‌شه، اما بابام گفت: خانم نوه‌هامون تو تهران بزرگ شدند و از ما انتظار دارند، نباید فکر کنند که ما...   حالا دیگه ماجرا روشن‌تر از این بود که بخواهم دلیل گریه‌های بابام رو از مادرم بپرسم، دست کردم توی جیبم، ۱۰۰ تومان بود، کل پولی که بابت اولین حقوقم از مدرسه گرفته بودم، گذاشتم روی گیوه‌های پدرم و خم شدم و گیوه‌های پر از خاک و خلی که هر روز در زمین زراعی، همراه بابا بود بوسیدم. آن سال همه خواهر و برادرام از تهران آمدند مشهد، با بچه‌های قد و نیم‌قد که هر کدام "عمو" و "دایی" نثارم می‌کردند.

بابا به هرکدام از بچه‌ها و نوه‌هایش  ۱۰ تومان عیدی داد ، ۱۰ تومان مانده  بود که آن را هم به عنوان عیدی داد به مامان...

اولین روز بعد از تعطیلات بود، چهاردهم فروردین، که رفتم سر کلاس... بعد از کلاس آقای مدیر گفت که کارم دارد ، بروم اتاقش.  رفتم، بسته‌ای از کشوی میزش درآورد و داد به من.

گفتم: این چیه؟

- باز کن می فهمی!

باز کردم، ۹۰۰ تومان پول نقد بود!

- این برای چیه؟

- از مرکز اومده، در این چند ماه که اینجا بودی بچه‌ها رشد خوبی داشتند برای همین،  من از مرکز خواستم تشویقت کنند...

راستش نمی‌دونستم که این مساله ، چه معنی می‌تونست داشته باشه، فقط در اون موقع ناخودآگاه به آقای مدیر گفتم این باید ۱۰۰۰ تومان باشه نه ۹۰۰ تومان !

مدیر گفت از کجا می‌دونی؟ کسی بهت گفته؟ گفتم: نه، فقط حدس می‌زنم، همین!!! مدیر نمی‌دونست بخنده یا از این پررویی من عصبانی بشه ، اما در هر صورت گفت از مرکز استعلام می‌گیره و خبرش رو به من میده.

روز بعد تا رفتم اتاق معلمان تا آماده بشم برای کلاس، آقای مدیر خودش را به من رساند و گفت : من دیروز به محض رفتنت استعلام کردم، درست گفتی،

هزار تومان بوده نه نهصد تومان، اون کسی که پول رو آورده صد تومانش را کِش رفته بود که خودم رفتم ازش گرفتم اما برای دادنش یه شرط دارم...

- چه شرطی؟

- بگو ببینم از کجا می‌دونستی؟ نگو حدس زدم! که این حرفت خنده‌دار است.}
 
استاد کمی به برق چشمان بچه‌ها که مشتاقانه می‌خواستند جواب این سوال آقای مدیر را بشنوند، نگاه کرد و دسته طلایی رنگ عینکش را گرفت و آن را پشت گوشش جا داد و گفت:
{به مدیرگفتم : هیچ شنیدی که خداوند۱۰برابر عمل نیکوکاران، به آنها پاداش می‌دهد؟}

از ماندن آن مرد تا رفتن این زن !

شایعه ها پیرامون احتمال برکناری وزیر بهداشت رنگ واقعییت گرفت و اولین زن وزیر انقلاب اسلامی از کار برکنار شد . این برکناری در حالی صورت می گیرد که افکار عمومی بیشتر منتظر برکناری وزیر اموزش و پرورش بود . به راستی  چرا وزیر بهداشت که افکار عمومی خواهان استعفا یا برکناری او نیست از اتوبوس دولت پیاده میشود اما وزیر دیگری که افکار عمومی به شدت از عملکرد و نحوه ی مدیریت او بر بزرگترین وزات خانه دولت ناراضی و عصبانی هستند  همچنان وزیر می ماند و برکنار نمی شود ؟

 چرا وزیری که در مجموعه تحت امر او  جان دانش آموزان ارزان شده و واژگونی اتوبوس و آتش گرفتن بخاری سناریوی تکراری پرپر شدن دانش آموزان میشود و در برابر موج اعتراضات مردم ونمایندگان انها  و درخواست شان برای استعفا ، از اشتیاق خدمت سخن می گوید و  دل شکستگی افکار عمومی را به سخره  می گیرد و طنز آمیز تا قیامت عذر خواهی می کند و فرهنگ جوانه نزده ی عذر خواهی در بین مسئولان را لگد مال می کند همچنان  از طرف بالا ترین مقام اجرایی شایسته  وزیر ماندن هست ،اما وزیر ی دیگر که  اندکی مصالح سیاسی و ملاحظات ماندن در پست ومقام را نادیده می گیرد و ذره ای در مسیر حرف زدن شفاف با مردم قدم بر می دارد و از کوتاهی بانک مرکزی در اختصاص ارز دارو و اولویت یافتن زین اسب و غذای سگ و بیل نسبت به دوا ودرمان مردم سخن می گوید و از موج آینده ی ایدز هشدار می دهد و از ریشه کن نشدن برخی بیماری های ریشه کن شده خبر می دهد مورد غضب قرار می گیرد .؟

 رئیس کمیسیون آموزش و پرورش مجلس در گفتگو با خبر انلاین گفته بود :"وزیر آموزش و پرورش نظام3-6-6را عجولانه اجرایی می کند ،5000مربی قرانی بدون آزمون جذب می کند و..."با این شرایط خبری از استیضاح یا بر کناری او نیست واوهمچنان وزیر است . ایا برکناری یک وزیری که می خواهد وزیر باشد و نه سرباز صرف و ابقای وزیری دیگر که در نارسایی ها و مشکلات وزارتش ، معلم وبخاری واتوبوس و راننده و زمین و زمان مقصر هستند و فقط او بی گناه است ، به منزله ی تنزل درجه ی سایر وزیران از مقام عالی وزارت به سربازی گوش به فرمان نیست ؟ آیا با این رویه می توان از وزیران و مسئولان انتظار داشت مسئولیت پذیرباشند ، در برابر کوتاهی ها و  قصورات از پیشگاه ملت عذر خواهی کنند و با مردم اندکی شفاف و صریح و با مافوق خود از موضع یک کارشناس و صاحب نظر و وزیر رفتار کنند ؟    


س مثل سیب ، س مثل ساریا


در حالی که طی روز های گذشته خبر های خوبی از بهبودی دختران شین آبادی منتشر میشد . امروز صبح سارینا  رسول زاده  به دلیل مشکلات ریوی وتنفسی  فوت کرد . با مرگ سارینا تعداد کشته شدگان این حادثه تلخ به دو نفر رسید . بعد از حادثه  آتش سوزی در مدرسه شین اباد افکار عمومی اعتراضات شدیدی به وزیر آموز ش و پرورش داشتند و  خواهان استعفای او شدند .حاجی بابایی در مجلس حاضر شد و  تلویحا معلم کلاس را مقصر معرفی کرد (فایل صوتی ). رئیسی معاون عمرانی ورئیس نوسازی وزیر هم بخاری ارج را مقصر دانست و نماینده  پیرانشهر خواهان استعفا وعذر خواهی وزیر شد .وزیر هم  در یک عذر خواهی  طنز آمیز  تا قیامت برای هرچه قرار است در اموزش و پرورش رخ دهد عذر خواهی کرد(صدای وزیر ) . راستی ،وزیر گفته بود اگر لازم باشد استعفا خواهد داد . اکنون باید منظر ماند که، ایا مرگ دومین دختر دانش اموز هم حجت را برجناب وزیر برای رفتن تمام می کند یا نه ؟!!

چرا کسی این عکس وزیر را ندید ؟؟

انتقاد ها به وزیر آموزش و پرورش بعد از هنگام آتش سوزی در یک دبستان دخترانه در روستای شین آباد پیرانشهر خیلی زیاد شد . به گونه ای  که وزیر در نشست صمیمی اش با مدیران مدارس اشاره ای به این انتقاد ها و گذاشتن عکس خندان او و عکس گریان اوباما در کنار هم در فضای مجازی داشته است . امروز این عکس گریان وزیر را دیدم و بی انکه بخواهم نقش و مسئولیت وزیررا به عنوان بالاترین مقام وزارت در بروز این گونه حوادث کم رنگ کنم محض کنجکاوی از خودم پرسیدم.

چرا این عکس ان روز ها بازتابی نداشت و رسانه ها روی این عکس مثل عکس گریه ی اوباما تمرکز نکردنند ؟

چرا خبرگزاری اموزش و پرورش هم پانا تا چند روز خبری از این حادثه بر روی خروجیش قرار نداد و از این عکس استفاده نکرد تا کمی از فشار ها بر وزیر را کم کند ؟

ایا در گریه کردن هم برای ما مرغ همسایه غاز است ؟؟

بهبودی دو دختر دانش آموز پیرانشهری

این هم یک خبر خوب ، نگار پریموزه و ستاره  آلیه دو دختر دانش آموز پیرانشهری که دچار سوختگی شده بودند از بهبودی از بیمارستان مرخص شدند .