برای او
سلام حضرت آیینه های نورانی!
به یمن لطف شما عاشقیم و بارانی
چقدر بی تو غریبم عزیز دل! آری
نمی شود كه نباشی، ـ خودت كه می دانی
هزار سایه ی باطل كه تلخ می خندند،
گرفته اند تو را، داده اند مهمانی.
هنوز بی كسی ام را نگفته ام به كسی
كه این، تمام كسم بوده با پریشانی
نشسته بر دل این شعر ها كه روزی تو
تمام سهم خودت را به بار بنشانی
(...و هرگز این غزل ساده پا نمی گیرد
مگر ز یوسفی آید خبر به كنعانی...)
به من اجازه بده نا تمام بگذارم
خودت ادامه بده روشنای نورانی!
مریم بهروزی
به یمن لطف شما عاشقیم و بارانی
چقدر بی تو غریبم عزیز دل! آری
نمی شود كه نباشی، ـ خودت كه می دانی
هزار سایه ی باطل كه تلخ می خندند،
گرفته اند تو را، داده اند مهمانی.
هنوز بی كسی ام را نگفته ام به كسی
كه این، تمام كسم بوده با پریشانی
نشسته بر دل این شعر ها كه روزی تو
تمام سهم خودت را به بار بنشانی
(...و هرگز این غزل ساده پا نمی گیرد
مگر ز یوسفی آید خبر به كنعانی...)
به من اجازه بده نا تمام بگذارم
خودت ادامه بده روشنای نورانی!
مریم بهروزی
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۰۴/۲۶ ساعت ۹:۲۶ ق.ظ توسط رسول پاپایی
|