«گفت، تو می‌میری.

می‌ذاریم خدا در این‌باره تصمیم بگیره. راه بیفت.

تو از خدا نمی‌ترسی؟

کاری نکرده‌ام که از خدا بترسم. تازه یک مقدار هم ازش گِله دارم.»

[همه‌ی اسب‌های زیباکورمک مک‌کارتی. کاوه میرعباسی]